به خویش گفتم از اول علاج پرهیز است اسیر عشق مشو گرچه صلح آمیز استبدان وصال و فراقش تو را به هم ریزد یکیش میکشد و آن یکی غم انگیز است ولی دچار شدم من ، دچار چشمت که به تیر چله ی مژگان همیشه تجهیز است مَبَند مَردُم چَشمَت که مُردَم از چَشمَت به روی زخم زند زخم آنکه خونریز استببوسمت گنه است و نبوسمت گنه است برای چیدن گل دین و دل گلاویز استبه خاطر تو فقط خاطرم به هم میریخت چرا برای تو این خاطرات ناچیز است؟پس از تو غیر تو را تار دیده چشمانم ز من مپرس چرا ؟ چون ز اشک لبریز است برای لاله که داغت به سینه اش مانده ..تفاوتی نکند ... کل سال پاییز استبرچسبها: شعر, عاشقانه
برچسب:
نویسنده: آریا قنبریپور
تاريخ: شنبه
8 مهر
1402 ساعت: 18:48